![]() |
![]() |
|
| (دل نوشته ها) |
|
+ دل نوشته در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 19:22 توسط علیرضا |
|
|
تقديم به آنهايي كه امشب را با تنهايي مي گذرانند
امشب شب يلداست . پاييز با همه زيبايي هايش ، خدا حافظي مي كند و جايش را به زمستان پاك و سفيد مي دهد . زمستان سردي كه با وجود دلهاي گرم و با محبت ، زيبايي اش دو چندان مي شود
در يك لحظه به ياد خزان عمر خود مي افتم . عمري كه بهارش را بدون هيچ لذت و خوشي سپری کرد وبالاخره به خزان رسيد . خزاني كه بنظر میرسه جز حسرت روزها و فرصت هاي از دست رفته ، ثمره اي ندخواهد داشت
آري ... خزان عمرهم به پايان خواهد رسيد وبه زمستانش ميرسد
در بهار، تنهايي ... در پاييز ، تنهايي ... در زمستان هم ، تنهايي ...سرمايش را احساس مي كنم ... برخود مي لرزم ... مي ترسم
اي دل ...آيا دلي نبود كه براي تو بتپد ... آيا دلي نبود كه در انتظارت باشد ... آيا دلي نبود كه نگرانت باشد
تنهايي يعني . مرگ ... يعني فراموشي ... يعني غم ... يعني رنج ... يعني هجران ... يعني بي كسي
اي دل تنها! تنهايي ، تنها... تنها ... تنها و تنها ميماني
نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد ، خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را ، یادم باشد روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست .....
|
|
+ دل نوشته در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 18:53 توسط علیرضا |
|
|
بنام خدا سلام وقتی تنهاییم دیگر به سراغم نمی اید. وقتی حتی غم مرا لایق همنشینی نمی داند. وقتی خستگی مجال رسیدن به ارزو ها را از من می گیرد. فقط یاد و امید لحظه ی دیدار توست که مرا زنده نگه می دارد. آری لحظه ی دیدار .... لحظه ای که جان به تن ناتوان من باز خواهد گشت. لحظه ای که چشمانم به تو خیره می شود. چشمانی که به هر چه نگریست جز تو کسی راندید. اینک چشمانم کسی را می بیند که سالها امید زندگیش بود لحظه ای که جز منو تو هیچکس نیست لحظه ای که همه برای احترام ، سالها انتظار منو تو را تنها خواهند گذاشت..... اری اینک من ماندم و تو..............
|
|
+ دل نوشته در
چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 18:37 توسط علیرضا |
|
|
بنام خدا سلام باور نکن تنهاییت را من در تو پنهانم تو درمن از من به من نزدیکتر تو از تو به تو نزدیکتر من باور نکن تنهاییت را تا یک دل و یک درد داری تادرعبور از کوچه ی عشق بردوش هم سر می گذاریم دل تاب تنهایی ندارد باور نکن تنهاییت را هر جای این دنیا که باشی من باتوام تنهای تنها من باتوام هرجا که هستی حتی اگر با هم نباشیم حتی اگر یک لحظه یک روز باهم در این عالم نباشیم این خانه را بگذار و بگذر بامن بیا تا کعبه ی دل باور نکن تنهاییت را من با توام منزل به منزل
|
|
+ دل نوشته در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 19:34 توسط علیرضا |
|
|
بنام خدا سلام همه ی دنیا قصه ی تو را می دانند...چون به هر قاصدکی که رسیدم از تو گفتم.همه ی ستاره ها به شوق دیدارت شبها می درخشند...چون شبها برای تاریکی فقط تو را خواندم.همه ی لحظه های زندگیم تو را بازگو می کنند... چون به انها اموختم فقط تا زمانی باشند که تورا به یاد من می اورند.همه ی وجود من تو را می خواهند فقط تو را...چون قلبم هر لحظه تو را فریاد می زند و فقط از تو می گوید...
|
|
+ دل نوشته در
پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 20:28 توسط علیرضا |
|
|
بنام خدا سلام هیچ فکر کردی واسه یک نفر همه ی دنیایی یک نفر به هر چی نگاه می کنه فقط تو رو می بینه تو آسمون دلش فقط یک ستارست اونم تویی حتی اسمت واسه یک نفر حکم زندگی رو داره هیچ فکر کردی اگه یک وقت نباشی یا بزاری بری اون یک نفر تا ابد چشم به رات می مونه و فقط شعرای عاشقانش و واسه تو می خونه هیچ وقت یک نگاه به آرزو های خودت کردی؟... هزار تا آرزو داری ولی آرزوی یک نفر فقط تویی... آره تو آرزوی منی یاحق |
|
+ دل نوشته در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 22:37 توسط علیرضا |
|
|
بنام خدا سلام می نویسم،می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد با تواز حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد گریه این گریه اگر بگذارد با تواز روز ازل خواهم گفت فتح معراج ازل کافی نیست با تو ازاوج غزل خواهم گفت می نویسم همه ی هق هق تنهایی را تا توازهیچ به آرامش دریا برسی تا تو از همهمه همراه سکوتم باشی به حریم خلوت عشق تو تنها برسی می نویسم،می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد می نویسم همه ی باتونبودن هارا تا تو از خواب مرا به باتو بودن ببری تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی تا مراباز به دیدار خودمن ببری می نویسم،می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد با تواز حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد یاحق |
|
+ دل نوشته در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 16:0 توسط علیرضا |
|
|
بنام خدا سلام آقا بیا به خاطر باران ظهور کن ما را از این هوای سراسیمه دور کن وقتی برای بدرقه عشق می روی از کوچه های خسته ما هم عبور کن
یا حق |
|
+ دل نوشته در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 12:22 توسط علیرضا |
|
|
بنام خدا ای خــــــــــــــدا دلـــــگـــیـــــــــــــرم ازت ای زنـــــــدگـــــــــی ســــــــیــــــــرم ازت ای زنـــد گــی میمیرم وعمرمو می گیرم ازت این غصه های لعنتی از خنده دورم می کنن این نفس های بی هدف زنده به گورم می کنن چـه لـحــظـه هـای خوبـیه ثـانـیـه هـای آخـر فرشـته ی مردن من،منو از اینجا می بره ای خـدا دلگیرم ازت ای زندگی سیرم ازت ای زندگی میمیرم وعمرم می گیرم ازت چه اعتراف تلخیه انگار رسیدم ته خط وقت خلاصی از همست ای دنیا بیزارم ازت
یا حق |
|
+ دل نوشته در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 21:24 توسط علیرضا |
|
|
بنام خدا سلام من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم در فراموشی هم آغوشت کنم میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را یاحق
|
|
+ دل نوشته در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11:21 توسط علیرضا |
|
|
بنام خدا سلام از خدا خواستم همه ی دردهایم راالتیام بخشد،پاسخ داد:مخلوق خوبم،هر دردی را درمانی است واین تو هستی که باید درمانش را بیابی. از خدا خواستم جسم نا توانم را توانایی بخشد،پاسخ داد:آفریده ی من،آنچه را که تکامل باید روح است وجسم تنها قالب گذر است. از خدا خواستم صبر عنایتم کند،پاسخ داد:بنده ی قدرتمند من،صبر نتیجه ی سختی است،عطا شدنی نیست بلکه آموختنی است. از خدا خواستم شادی وشعفم بخشد،پاسخ داد:نازنینم،تو را موهبت بسیار بخشیده ام،شاد بودن با خود توست. از خدا خواستم رنجم را بکاهد،پاسخ داد:مخلوق صبورم، بهای رنج تو دوری از دنیا و قرابت با من است. از خدا خواستم روحم را تعالی بخشد،پاسخ داد:پرورش روح با توست اما آراستنش با من است. از خدا خواستم از لذائذ دنیا سرشارم کند،پاسخ داد:تو را زندگی بخشیده ام،بهره مندی از آن با توست. از خدا خواستم راه عشق ورزیدن را به من بیاموزد،پاسخ داد:اشرف مخلوقات من،اینک دریافتی که چه از من بخواهی،به یاد بسپار که در ره عشق ورزیدن به خدایت،مقصدی جز دوست داشتن دیگران نخواهی یافت. یاحق |
|
+ دل نوشته در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:59 توسط علیرضا |
|
|
بنام خدا سلام دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم به مسافری غریب بر خوردم! نمی دانم چرا در یک لحظه احساس کردم که تنهاییم بر وجود سردم آتش می زند کنارهم نشستیم . از من پرسید آیا تنهایی؟ گفتم نه من با رویای عشقم زنده ام و زندگی می کنم. کلامم تا اعماق وجودش نفوذ کرد. اوهم کسی بود که با رویا می زیست.پرسید آیا گمشده ای؟ گفتم: نه. عشق من همچون فانوسی هدایتم می کند و راه را به من نشان می دهد. پرسید: سفر می کنی ؟ گفتم: من همیشه در سفرم . پرسید:غریبی؟ گفتم: غربت یعنی چه هنگامی که با تمام وجود گرمای عشقم حس می کنم. ناگهان اشکی از گوشه چشمم سرازیر شد و بر روی زمین چکید. پرسید: این اشک برای چیست؟گفتم:حرمت سکوتی است که هیچگاه شکسته نشده و فریادی است به وسعت پرواز. پرسید: سکوت می کنی؟ نگاهش کردم؟!؟!؟! پرسید:این نگاه چیست؟گفتم:حرمت کلماتی است که در حصار زمان مانده اند . مسافر غریبه بلند شد، دستم را به گرمی فشرد و گفت:هرگاه خواستی عشقت را به شوریده ای ثابت کنی، سکوت کن ورفت . و من همچنان رفتنش را تماشا می کردم تا شاید رفتنش نیز پیامی از عشق را به ارمغان بیاورد یا حق |
|
+ دل نوشته در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:23 توسط علیرضا |
|
|
بنام خدا سلام کاش همان کودکی بودم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند. اما اکنون اگر فریاد هم بزنم کسی نمی شنود. دلخوش کرده ام که سکوت کرده ام سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست!!! دنیا را ببین...بچه بودیم از آسمان باران می آمد، بزرگ شده ایم از چشمهایمان باران می آید. بچه بودیم درد و دل را با هزار ناله میگفتیم همه میفهمیدند. بزرگ شده ایم درد و دل را به صدزبان میگوییم اما هیچ کس نمیفهمد... یاحق |
|
+ دل نوشته در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:39 توسط علیرضا |
|
|
بنام خدا سلام دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمره که دربدرم حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تاآروم بگیره یه آدم شکسته تن
یاحق |
|
+ دل نوشته در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 19:35 توسط علیرضا |
|
|
بنام خدا سلام شادی را دوست دارم چون غم را میشناسم ولی حیف که شادی در اوج آسمانهاست و من راهی برای رسیدن به آن ندارم پس با تنهایی آشنایم
یاحق
|
|
+ دل نوشته در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 19:11 توسط علیرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من یه تنها که اگه خدا رو هم نداشت معلوم نبود چی بر سرش میومد.
|